ماه توت‌فرنگی

۱۳ مطلب در دی ۱۴۰۰ ثبت شده است

دیشب با زور خودم رو آروم کردم و خوابوندم. امروز صبح خداروشکر اثری از اشک های دیشب نبود ولی باز هر از گاهی ذهنم منحرف می شد که دستش رو می گرفتم برمی گردوندم به حال حاضر. هوا به شدت گرفته و توسی رنگه. انگار می خواد بباره؛ ولی نمی باره. نمی دونم چرا‌. شنیدم اردبیل نیم متر برف اومده. دیگه اینطوری نمیشه. برای جلوگیری از عقده ای شدن باید پاشم برم یه جا که برف اومده. مثلا لواسونی جایی. ولی خب در حد تصمیم و دل خواستن باقی می مونه. کدوم ماشین دو در و سفیدی می خواد منو ببره اونجا؟ تا حالا رفتید لواسون؟ کرایه تجریش تا لواسون اندازه پول خون باباشونه. البته بحث کرایه ش نیست. در کنار ماشین دو در و سفید، کسی هم نیست منو ببره و فامیلای ما از اوناش نیستن که بگن حالا که کسی برات گل نمی خره خودت برای خودت گل بخر. بلکه میگن حالا که کسی برات گل نمی خره اصلا گل رو می خوای چی کار؟ گل به درد نمی خوره. 

نظرسنجی پست قبل رو  دیدید؟ خیلی جالبه ها. تنها نیستیم‌. البته من خیلی وقت بود این کار رو نمی کردم. دیشب یاد دخترعموم افتاد که موقع مرگ عموم چطوری گریه می کرد و به خودم فکر کردم و الخ‌. 

  • ماه توت‌فرنگی

این چه مرضی است( اول نوشتم مَرَضیه دیدم به اسم مرضیه حیفه، عوض کردم) که من می شینم به مرگ یه عزیز فکر می کنم و بعدش های های گریه می کنم و تا آب نخورم آروم نمی شم؟ حالا بعدش به خودم دلداری میدم که خدا رو صد هزار مرتبه شکر که اون عزیز سالمه و بعد یه صدایی از ته ذهنم می گه بلاخره که پر می کشه و بعد باز گریه می کنم. واقعا این حرکت یه مرض بزرگه. آیا شما شده ابن کار رو بکنید، لایک، اگر نشده دیسلایک. 

  • ماه توت‌فرنگی

هدی رستمی جاهای دیدنی استانبول  و غذاهای معروفش رو معرفی می کنه منم تند تند عکس می گیرم. با اینکه تا انقلاب تهران هم نمی تونم برم ولی نمی دونم چرا حس می کنم بلاخره یه روز میرم و می گردم این کشورا رو. بلاخره یه روز این جاهایی که هدی رستمی گفت رو میرم و این اسکرین شاتا لازمم میشه. به نظرتون چقدر ممکنه این حس درست باشه؟ شما تا حالا از این حسا داشتید؟ 

  • ماه توت‌فرنگی

فیلم کلیک رو دیدید؟ داستانش اینطوریه که یک کنترل هست و باهاش می تونی زمان رو ببری جلو. مثلا اگر دوش آب سرده می تونی یه کلیک کنی و خیلی راحت از این مرحله بپری تو مرحله بعد روزت. حالا می خوام بگم ای کاش الان می تونستم یه بار روی اون دکمه کلیک کنم و از این برهه زمانی رد بشم. یه چند ماه برم جلو و ببینم آخر این عذاب ۵ ساله چی میشه. ۵ ساله که شب و روزم رو زهرمار کردم و کردن و چند ماه دیگه معلوم میشه که آیا این عذاب ادامه داره یا تموم میشه. می خوام توکل کنم به خدا و اعتماد کنم بهش که بهترین رو برام می خواد‌ دعا کنید برام خواهش می کنم خیلی دعا کنید لطفا. لطفا. لطفا.‌

  • ماه توت‌فرنگی

واقعا چرا زمستون که میشه نون کمه؟ نون منظورم خود نون نیست منظورم برکته. از غذای حیوونا بگیر تا کار و بار آدما. الان حتی کار محتوانویسی هم کم شده. کارا هم باید توی زمستون بخوابن یعنی؟ خلاصه این روزا کمتر کسی شرایط مالی خوبی داره و امیدوارم زودتر برکت برگرده به زندگی هامون. خدا پنجره رو باز کنه و یه مشت پر، دونه بریزه برای ما پرنده هاش قشنگ کیف کنیم توی برف. 

برف نیومد ولی هوا حسابی سرده‌. کلاه خز دارم رو می ذارم سرم ولی بازم لرز برمی داره تنم رو. البته من دوست دارم هوای سرد و پیچیدن لای کاپشن و پتو رو و گلایه ای ندارم. عنوان فکر کنم یه آهنگه. امیدوارم یه روز توی همین روزا برف بباره و محقق بشه این آهنگ. 

  • ماه توت‌فرنگی

امروز رفته بودیم مسجد ختم. نشسته بودیم که یهو یه سمت مجلس جیغ کشان، به حالت موج مکزیکی از یه سمت شروع کردن به بلند شدن و دَر رفتن. یه چیزی داشت هراسان بین یه عالمه خانمِ هیکل درشت و چادری که جیغ هم می کشیدن وول می خورد و سعی می کرد راه فرار پیدا کنه. نه خانم ها می تونستن فرار کنن و نه اون حیوون بیچاره که یه موش فسقلی قد انگشت اشاره بود. 

آخرش موشه رفت پشت بخاری. همه خانم ها که همیشه دنبال بخاری، پشتی و تکیه به دیوار بودن، کاملا از این موارد فاصله گرفتن و نشستن وسط مجلس. خیلی جالب بود ولی سنگینی مجلس رو کاملا از بین برد‌‌. هر چند گویا فردی که فوت کرده بود خیلی پیر بوده و متاسفانه مشکلات بسیاری مثل ناتوانی در بلند شدن داشته و انگار خوشحال بودن صاحبان عزا. خیلی بده. خدایا منو قبل از اینکه ناتوان بشم از دنیا ببر. آمین. 

  • ماه توت‌فرنگی

اول اینکه چند روز پیش بیلبیلک اجاق گاز رو یکی از اعضای محترم باز گذاشته بود و تا ۵ صبح که خودم فهمیدم، گاز داشت توی خونه پخش می شد. فقط لازم بود کلید برق رو بزنم تا دیگه ماه توت فرنگی ای نداشته باشید. به جاش رفتم بالکن و موقع برگشتن متوجه بوی گاز شدم و بیلبیلک رو بستم‌. 

دوم، دیشب خواب دیدم چه خوابی‌. خواب دیدم من و یکی از وبلاگ نویسا به اسم علی، فکر کنم اسمش علی بود، رفتیم تبریز و دردانه داره شهر رو به ما نشون میده‌‌. ما رو برده یه جایی که انگار آتشفشان مصنوعی درست کردن و مدام از همه جا دودهایی شبیه فوران آتشفشان بلند میشه‌. بعد ما رو میبره توی یه غار در دل کوه که به بالای کوه راه داره و میرم از بالا آتشفشان مصنوعی ها رو نگاه می کنیم. توی اون حین داشتیم راجع به ناهار مشورت می کردیم که علی گفت ساندویچ بخوریم، منم گفتم لطفا امروز رو بیخیال خسیس بازی شو. همگی خندیدم و نفهمیدم بلاخره ناهار رو چی کار کردیم. 

قیافه دردانه چه شکلی بود؟ توی خوابم لباس سر تا پا مشکی پوشیده بود و چادر هم نداشت. علی رو یادم نیست. ولی گویا می شناختمش یه کم. 

بچه ها بازی خوب برای گوشی چی پیشنهاد می دید؟ 

  • ماه توت‌فرنگی

فردا می خوام یه داستان جدید بنویسم. بعد از مدت ها یه ایده پیدا کردم. نمی دونم چقدر پیش برم و اصلا بتونم به یه جایی برسونم یا نه. ولی حالا شروع کنم بقبه ش رو خدا خودش کمک کنه. خوشحالم. 

  • ماه توت‌فرنگی

آدم چطوری می تونه درد دل کنه؟ این روزا "دلم گرفته" شده شبیه جمله"خوبی؟". بعد از اینکه به دوستم بگم فلانی امشب دلم گرفته خب معلومه میگه چرا؟ گاهی دلت همینطوری میگیره دیگه. از زمین و زمان. یه حرف کوچیک و یه نگاه کج هم بدترش می کنه. گاهی دلت سر یه چیزایی می گیره روت نمیشه بگی. برای بقیه جزئیه ولی برای تو یه دنیاست. گاهی از تکرار غم هات خسته میشی. از گفتن نگرانی هات به دوستت خجالت می کشی بس که شنیده. چقدر غم بشنوه؟ 

ابن حرف ها رو در جواب" چرا"یی که می پرسه نمیشه گفت که. مجبور می شی بیای صفحه خالی رو باز کنی و برای یه دنیای ناشناخته و کسانی که نمی شناسی همینجوری خط پشت خط بنویسی و آخرشم هیچی. این دل مرضش چیه؟ شما هم دلتون همینطوری می گیره؟ البته برای من خیلی هم بی دلیل نگرفته. نگاه و رفتارها دلم رو شکوندن. حرف ها آتیشش زدن. 

  • ۰۸ دی ۰۰ ، ۲۳:۵۹
  • ماه توت‌فرنگی

وقتی صحبت از کفتار می شود، مجموعه ای صفات زشت به ذهنمان می رسد. کفتارها همیشه نماد بدی و زشتی بوده اند. هیچ قهرمانی کفتار نبوده و حتی این حیوانات هیچگاه جزء مظلومان هم قرار نداشته اند. اما داستان ها همیشه وقتی شکل می گیرن که نظم و قرار معلوم بر هم بخوره. یک کفتار که نمی خواد بد باشه. 

وقتی بچه بودم با داداشم می رفتم ماهی گیری. من ماهی های صید شده رو توی پلاستیک نگه می داشتم و داداشم ماهی می گرفت. هر از گاهی یکی از ماهی ها که داشت دست و پا می زد رو قایمکی مینداختم توی آب. دلم می سوخت براشون. البته خیلی این کار رو نمی کردم تا داداشم نفهمه. می فهمید خفه م می کرد. داشت توی آب یخ ماهی می گرفت منم اونطوری. :دی 

  • ماه توت‌فرنگی