ماه توت‌فرنگی

۱۶ مطلب در مرداد ۱۴۰۰ ثبت شده است

دیدن بچه‌هایی که با ذوق، توی گوشه‌موشه‌ها واسه خودشون شمع روشن کردن برام خیلی لذت‌بخشه. منم واسه خودم و دوستم که خودش می‌دونه کیه، روشن کردم. 

دریافت

نه تنها یه کاسه، بلکه دوتا کاسه آش رشته نذری گرفتیم و خوشحالیم.

دریافت

دریافت

امروز بازم آشپزی کردیم. لازانیا پختیم و اینبار یه عکس گرفتم که ببرمتون کربلا:))

دریافت

  • ماه توت‌فرنگی

سلام

راستش علت اینکه وقفه افتاد توی پست گذاشتنم این بود که یه روزه رفتیم تبریز و برگشتیم و وقتی هم برگشتیم باید کار می‌کردم و نشد استراحت کنم و خیلی خسته بودم. 

● خبر اینکه طالبان، افغانستان رو اشغال کرد رو همه‌مون تا الان احتمالا شنیدیم، ولی گاهی نگفتن و حرف نزدن از چیزی انگار کم‌توجهی محسوب می‌شه. اینکه ایران نه، بلکه مسئولین ایران هم سمت این متجاوزا هستن میزان غم و عصبانیتم رو خیلی بیشتر می‌کنه. چی شد؟ این طالبان همون نیست که سر می‌برید؟ چقدر طالبان زن‌ستیزه. چقدر اینا زن ستیزن. چقدر سیاست کثیفه. حیف دین که دستمایه اینا شده و هر کثیف‌کاری‌ای رو بهش ربط میدن و مردم رو از خدا و پیغمبر زده می‌کنن.

● امروز چندتا گوساله کوچولو و خوشگل دیدم که قرار بود قربونی بشن. ای کاش می‌تونستم دست از گوشت‌خواری بردارم. ولی انقدر گوشت مرغ دوست دارم نمی‌تونم‌. یه ماه امتحانی نخوردم ولی بعدش از شدت علاقه به مرغ و جوجه کباب دوباره گوشت خوردم‌. :( به این سو چراغ تنها دلیلم همینه؛ علاقه شدید به مرغ.

● ده روز محرم تموم شد. ماه محرمم هم به زودی تموم میشه ولی می‌دونم ماه صفر می‌خواد اندازه یه سال کش بیاد. خیلی دیر تموم میشه این صفر. ای کاش نبود‌‌. حالا اگر ماه شعبان بود، دو روزه تموم می‌شدا ولی ماه صفر یه ساله تموم میشه. آقا راسته که راه کربلا بازه؟! نمی‌دونم که! نمی‌دونم بخندم یا گریه کنم.

● کسی آش رشته نذری نداد چرا؟ :( چرا سطح دغدغه من یهو از طالبان به آش رشته افت می‌کنه؟ هر چی می‌کشیم از این شکمه. :))

  • ماه توت‌فرنگی

امروز یه اتفاقی افتاد که مجبور شدیم راه بیافتیم سمت تبریز. توی اتوبوس همه ماسک داشتیم ولی فضا بسته بود و احتمال داره مریض بشیم. اول که گفتن تا تبریز ۸ ساعته گفتم چه نزدیک. دیگه ولی آخراش پاهام داشت قطع می شد. خیلی خسته شدم. ساعت ۱۲ و نیم شب رسیدیم. هوا اینجا خیلی خنکه. ساعت ۱ اینا بود که یه بارون تندی گرفت و قطع شد. الان همه از خستگی خوابن. احتمالا فردا شب برمی‌گردیم. خیلی دوست داشتم می‌موندیم و کندوان و ائل‌گلی رو می‌دیدیم ولی نه شرایط جوره و نه کسی حاضره بمونه. اینم شانس مایه. :( 

کولر صاحبخونه مارکش قاینار خزره. آب قطع شده. صاحبخونه خیلی مهربون و مهمون‌نوازه. اصلا نذاشت از جام تکون بخورم. زورکی هم یه شلوار داد گفت موقع خواب بپوش. :)) دستش درد نکنه. شلوار لی و راه طولانی پدر پاهام رو درآورده بودن. 

بخوابم که فردا باید زود بیدار شیم‌. شب بخیر تبریز، شب بخیر دردانه. :))

  • ماه توت‌فرنگی

واقعا هیچ ایده‌ای برای نوشتن ندارم. کل روز توی خونه بودم و کار کردم. عصر رفتیم بیرون چراغ جلوی ماشین رو در حد ۲۰ دقیقه توی یه محیط فوق مردونه که من با زور سرم رو بلند می‌کردم، عوض کردیم و برگشتیم دوباره توی خونه. توی تعمیرگاه سرم رو بلند می‌کردم با یه مرد چشم تو چشم می‌شدم که زل می‌زد بهم. با خودم گفتم عجب اشتباهی کردم اومدم. مثلا رفته بودم یه کم هوا بخورم. یه خط چشم ساده کشیده بودم( حالا نه خیلی ساده) گفتم عجب اشتباهی کردم اینو کشیدم. یعنی این مملکت یه طوری ما رو بار آورده که احساس می‌کنم باید نقاب بزنم که مردا دچار خطا نشن. 

قلق بدنم رو کشف کردم. وقتی از خواب بیدار می‌شم و گوشی و چک می‌کنم، تا شب خوابالو و کسلم. وقتی از خواب بیدار می‌شم و یک آهنگ پخش می‌کنم و کارهایی مثل خوردن صبحانه و مرتب کردن رخت‌خواب رو انجام می‌دم، انرژیم باقی می‌مونه. :دی 

تنها روتینی که چند روزه دارم رعایتش می‌کنم همین نوشتنه. نه ورزش، نه خوردن قرصا، نه هیچ کاری‌. این نوشتن هم چون به حالت درازکش انجام میدم، گمونم ادامه داشته.

  • ماه توت‌فرنگی

نه اینکه دوست داشته باشم بمیرم نه! اتفاقا چون به آرزوهایم نرسیده‌ام نمی‌خواهم بمیرم ولی امید به زندگیم خیلی بالا نیست. گاهی حین یادگیری زبان می‌پرسم یعنی یاد بگیرم؟ مگر چقدر دیگر زنده‌ام؟ 

این چیزا رو که می‌بینم شوکه می‌شم:

  • ماه توت‌فرنگی

پیدا کردن یک ایده برای نوشتن خودش پروسه‌ای است که شب‌ها با آن دست و پنجه نرم می‌کنم. وقتی تمام روز در خانه باشی و روابط اجتماعی‌ات در حد سلام و علیک با خانواده باشد، چه داری که تعریف کنی به جز شامی که خوردی و کارهایی که قرار نیست انجام دهی؟ 

امروز بعد از تقریبا چندماه یک نفر آمد خانه‌مان و کیک پختیم. کیک آلبالو و توت‌فرنگی. از انرژی‌های مثبت، نماز، دین، اقتصاد صحبت کردیم و بعد یکهو بحث را ۳۶۰ درجه تغییر داده و درمورد خواهرشوهرها، مادرشوهرها و جاری ها سخن به میان راندیم. :| کلی خندیدیم و من فهمیدم که وقتی آدم بزرگ‌تر می‌شود، حرف‌هایش پرمعنا‌تر و دلنشین‌تر می‌شوند. یک چیزی هم یادگرفتم که خجالت می‌کشم از گفتنش و نمی‌گویم.‌ 

این هم عکس هنری من از کیک:

دریافت

  • ماه توت‌فرنگی

این روزها هوا رو به سردی می‌رود. دیگر بدون کولر هم می توانیم در این خانه تنگ و کوچک روز را شب کنیم. فکر می‌کنم خیلی وقت پیش، حداقل سه یا چهار بار گفته ام کارهای دسته‌جمعی که تمام مردم با هم انجام می‌دهند را دوست دارم. آیا کائنات فال گوش ایستاده بود و این را شنید که کرونا را آورد انداخت درست وردل ما؟ عید که آنطور گذشت، ماه رمضان آنجور و حالا ماه قشنگ محرم هم با این جهش دلتا که کل جماعت را مریض کرده هم قرار است کوفتمان شود و در خانه بمانیم! 

فصل فرش‌شوران رسیده و باز تمام تن و بدن من را استرس گرفته است که چطور از پس این حجم کارها برخواهیم آمد؟ مامان که دیگر نایی برای کار ندارد و خودم هستم و خودم. واقعا سطح دغدغه از پاراگراف بالا تا پاراگراف پایین را کیف کردید یا نه؟ 

در حال مطالعه کتاب" خرده عادت ها" هستم. خیلی مسائل که خودم از پیش می‌دانستم را می‌گوید ولی انگار چون این زبان کتاب هست بیشتر تاثیر دارد و سعی می‌کنم رعایت کنم. مثلا می گوید: از مسیر لذت ببر! روی سیستم کار کن نه روی هدف! سعی کن یه کار رو بی‌وقفه انجام بدی اون وقت هم به نتیجه می‌رسه و هم میشه عادت! 

خیلی بدیهی اما مهم!

  • ماه توت‌فرنگی

این مطلب درباره یک غذا به اسم لوبیاپلو است. غذایی که تا به حال ازش غافل بودم. باورم نمی‌شود ترکیب لوبیا سبز و برنج بتواند چنین طعمی را خلق کند. مثل ترکیب پیاز با غذاهای مختلف می‌ماند. یک صیفی تند و بدبو که باعث می‌شود غذاها خوشمزه‌تر بشوند. کی باورش می‌شد؟ از دیشب یه بند دارم لوبیاپلو می‌خورم. شام؟ لوبیاپلو. ناهار؟ لوبیاپلو. عصرانه؟ لوبیاپلو. صبحانه؟ نه. صبحانه لوبیاپلو نخوردم‌. کی حال دارد یه هفته دل درد بگیرد؟ 

 

  • ماه توت‌فرنگی

چقدر دوست دارم از زندگیم براتون بنویسم، از جزئیاتش. عکس بذارم و توضیح بدم خوشحالی‌های این روزهام رو. از دلیلی که صبح ها به روش های گوناگون من رو می‌خندونه براتون بنویسم. اسم این خوشحالی رو می‌ذارم شادی. شادی هر روز یه مدل متفاوتی بامزه بازی درمیاره و اگر هم تکراری باشه بازم شیرینه. قلبم رو از خوشحالی مچاله می‌کنه. احساس می‌کنم دلم داره آب میشه از لذت تماشاش و نمی‌تونم با کلمات میزان عشقم رو بیان کنم. فقط میگم کاش یه خانم حامله بودم و می‌ذاشتمش تو دلم برای خودم باشه. انقدر دوستش دارم که نمی‌دونم چطوری بگم چقدر دوستش دارم. خیلی دوسش دارم. مثل چای تازه دم بعد صبحونه دوسش دارم. مثل خواب بعدظهر. مثل خواب صبح‌های پاییزی و زمستونی. مثل دوش آب سرد تابستونی. مثل ترکیب کره با عسل. مثل گوجه‌ای که خودت می‌چینی، نمک می‌زنی و می‌خوری. مثل وقتی آرایش غلیظ رو می‌شوری و صورتت می‌گه آخیش. مثل طلوع خورشید دوسش دارم.

 

 

  • ماه توت‌فرنگی

واقعا سحرخیزی که بود و چه شد؟ منی که یه عمر عاشقانه صبح زود ساعت ۶ و نیم بیدار می‌شدم و می‌رفتم مدرسه، الان چرا نمی‌تونم چشمم رو باز کنم؟ یعنی دوران دانشگاه نیم ساعت مونده به کلاس( هفت و نیم صبح) بیدار می‌شدم می‌رفتم. تمام تلاشم این بود که ساعت ۸ کلاس برندارم‌. خیلی وقته طلوع خورشید رو ندیدم. صبح برام مساویه با خواب. 

بین جغدا و خروسا، همیشه دوست داشتم اون سحرخیزه و خروسه و اونی که برکت نصیبش می‌شه باشم. ولی حالا شدم تا نصف شب بیدار بمون، جغد و همین. دلیلش نمی‌دونم چیه. حتی گاهی با زور صبح زود بیدار می‌شم ولی ساعت ۱۰ صبح که میشه خمار میشم و می‌خوابم تا شب. به خاطر همین زود بیدار نمی‌شم که توی طول روز سرحال باشم.

دیگه دارم سعی می‌کنم این حقیقت رو قبول کنم. شاید باورتون نشه، ورزش رو موکول کردم به ۱۲ شب به بعد که همه می‌خوابن. نوشتن، خوندن و نوشتن خاطرات هم موکول به شب شده. روزا فقط کار می‌کنم. اصلا وضع داغونیه که بیا و ببین. 

  • ماه توت‌فرنگی