ماه توت‌فرنگی

۹ مطلب در مهر ۱۴۰۰ ثبت شده است

انگشت اشاره را بگذارید بر روی لب پایینی‌تان، حالا یکهو بکشیدش تا لبتان بپرد و صدای بوو بدهد. حالا مداوم و پشت سر هم تکرار کنید و صدای بوو بوو بوو بوو که بلند شد، یک بچه کوچک ۱۲ ماهه را تصور کنید. چشمان سیاهش را دوخته است به من، لپ های گرد و قلمبه اش هم سرخ است. مژه های سیاه ولی موهای قهوه ای دارد که تا روی پیشانی اش بلند شده‌. 

همینطور که زل زده به من و دارد صدای بوو بوو بوو بوو درمی‌آورد، از نور خوشحالی توی چشم هایش قند در دلم آب می شود. با خودم فکر می کنم این فسقلی وقتی بزرگ شد، چه خواهد کرد؟ چطور مردی خواهد شد؟ با چه کسی ازدواج می کند؟ چطور محبت خواهد کرد؟ آیا متعصب و غیرتی می‌شود یا یک روشن‌فکر و حامی فمنیست‌ها؟ از تصور آینده بچه‌ها لذت می‌برم. از اینکه بعدها این فرشته‌های معصوم قرار است چه با دنیا بکنند کیفور می‌شوم. شاید قهرمان بشوند. آدم حسابی بشوند. سری توی سرها دربیاورند‌. آخ که چقدر خوب است‌. 

این دست‌های کوچک قرار است دست کدام مردان بزرگ را با جدیت فشار بدهند؟ مشت شوند و در صورت کدام بی‌صفتی بخورند؟ گرم شوند و دستان کدام خانمی را حمایت کنند؟ 

دنیای بچه‌ها خیلی لذت‌بخش است. می‌توانم یک روز تمام بنشینم و بازی کردن یا غذا خوردن آن‌ها را تماشا کنم. با چه دقتی، با انگشتان کوچکشان غذا را در دهان می‌گذارند. غرق بازی می‌شوند و اسباب بازی‌ها را به روش‌های مختلف کشف می‌کنند. 

  • ماه توت‌فرنگی

بلاخره منم این سریال جدید کره‌ای رو دیدم. جالب بود به نظر من. من که دوست داشتم. البته کمی ناراحت کننده بود. تصور اینکه انسان‌ها تا چه حد می‌تونن وحشیانه عمل کنن قلبم رو می‌شکنه. مخصوصا( خطر لو رفتن سریال در ادامه وجود دارد) اون شب که افتادن به جون هم تا خودشون بازیکن‌ها رو کم کنن که داغونم کرد. به نظرم خیلی به واقعیت می‌تونه نزدیک باشه. همچنین حضور آدم پولدارایی که واسه خوش گذرونی به هر کاری دست می‌زنن... همه اینا خیلی واقعی هستش. 

کلا فیلم و کتاب و این جور چیزا خیلی روی من تاثیر داره. گاهی شده حالم بد باشه و با یه انیمیشن جون تازه بگیرم. دلم می خواد سریال maid رو ببینم و دارم سعی می کنم به هیچ وجه داستانش رو نفهمم چون انگیزه‌م برای دیدنش کم میشه. 

فلش رو برای همین فیلم دیدن می‌خواستیم بخریم. خریدیم ولی خانواده نمیده به من و می‌خوان فیلمای خودشون رو تماشا کنن. لذا می‌خوام یه فلش دیگه برای خودم بخرم‌. سن‌دیسک می‌خوام بخرم که تایپ سی هم باشه. نظر شما چیه درمورد برند؟ 

  • ماه توت‌فرنگی

شب که می شود با خودم می گویم فردا دیگر حتما ورزش می کنم، فردا صبح اول ورزش می کنم و بعد به کارهای دیگر رسیدگی خواهم کرد. حتی گاهی خیلی بهتر خودم را فریب می دهم و می گویم که اگر فردا صبح نتوانستم زود بیدار شوم، عصر ورزش می کنم و انرژی غروب را خواهم گرفت. اما روزها می گذرند و من به هیچ وجه هیچ حرکتی نمی زنم. هر روز حرکت های ورزشی را نگاه می کنم و با خودم قرار می گذارم که فردا، همان فردایی که نمی آید، انجامشان خواهم داد. 

 

می خواهیم از دیجی کالا فلش بخریم و به همین بهانه که حالا دارد تا اینجا می آید، افتادم به جان سایت و هر چی که فکرش را بکنید جستجو می کنم. حتی یک شانه چوبی هم انتخاب کرده ام برای خرید.‌ پس از اینکه این نوشته را تمام کنم هم می روم و در عوض ورزش، دوباره در اپ دیجی کالا قدم می زنم و خودم را با خرید کردن خفه می کنم. 

 

تا به حال ۳۷ مطلب نوشته ام و خیلی خوشحالم که وبلاگ قبلی را ترک کرده ام. گاهی به آمارش سر می زنم و از حجم ربات هایی که به وبلاگم حمله کرده اند وحشت می کنم. به سرم می زند حذفش کنم و بعد پشیمان می شوم. اشکالی ندارد بگذار ربات ها کیف کنن.‌

  • ماه توت‌فرنگی

یه متن برای یه مجله نوشتم و فرستادم. متنی سرشار از درددل که خودم راستش کیف کردم. خیلی قشنگ نوشتم. دی: برای یک نفر هم خوندم و گفت خیلی قشنگ ولی غمناک بود. :)) خیلی خوبه که بتونم غم رو با نوشته منتقل کنم. رستگاری نویسنده وقتیه که بتونه با نوشتن بخندونه و به گریه بندازه. یعنی انقدر خوب حس ها رو منتقل کنه که طرف مقابل هم متوجه‌ش بشه. ببخشید که نیم فاصله رو رعایت نمی کنم‌. انقدر تو محتوا نویسی رعایت نمی کنیم دیگه حوصله‌م نمی کشه اینجا رعایت کنم.

اگر متنی که فرستادم چاپ بشه که هیچی، اگر چاپ نشه می ذارمش اینجا شما هم بخونید. 

  • ماه توت‌فرنگی

احتمالا فردا بخاری رو راه بندازیم. بیرون باد شدیدی می‌وزه و مدام در بالکن تلق و تلق می‌کنه. راستش تا الان پنج بار پنج تا مطلب مختلف رو تا نصف خط شروع کردم به نوشتن و بعد به نظرم پیش پا افتاده اومده و پاکش کردم. به همین علت اصلا بیخیال نوشتن می‌شم و به جاش یکی از صحنه‌هایی که دوست دارم رو توصیف می‌کنم. باشد که شما هم لذت ببرید انشاءالله.

 

زمستان است و برف می‌بارد. به خاطر برف، با اینکه صبح است و ساعت شش و نیم، اما هوا مانند دوازده شب تاریک تاریک است. دانه‌های برف ریز و ریز و ریز می‌بارند‌. مامان می‌گوید هر وقت که برف ریز ببارد یعنی دیر قطع خواهد شد. ته دلم خوشحال می‌شوم و یک قند بزرگ تویش آب می‌شود که جانمی شاید مدرسه‌ها تعطیل شوند.

اما خب مدرسه تعطیل هم که باشد فعلا معلوم نیست و من در این ظلمات دارم به مدرسه می‌روم. گاهی شده است که رفته‌ایم و گفته‌اند تعطیل است. هنوز ته دلم یک چراغ کوچک امید هست که این بار هم همانطور شود. کمی سردم است و نوک دماغم قرمز شده است. هر از گاهی یک ماشین از خیابان رد می‌شود. آرزو می‌کنم که کاش یکی از آن‌ها مال ما بود و سوارش می‌شدم. بخاری‌اش هم روشن باشد و گرمای مطبوعش بخورد به دستان یخ زده‌ام... به به، حتی خیالش هم کمی گرمم کرد. 

هر از چند قدمی، سرعت بارش برف را زیر نور چراغ برق بررسی می‌کنم و وقتی مطمئن شدم که هنوز به شدت قبل می‌بارد، خوشحال می‌شوم.

  • ماه توت‌فرنگی

مدرسه‌ها شروع شده و من خدا را شکر می‌کنم نه دانش‌آموز هستم، نه دانشجو و نه هر کسی که به تحصیل می‌پردازد‌‌‌. پتانسیل دوباره درس خواندن را به هیچ‌وجه در خودم نمی‌بینم‌‌. قدرت صبح‌ها ساعت شش بیدار شدن، صبحانه خوردن، به مدرسه رفتن و نیم ساعت سر صف ایستادن را به هیچ شکلی ندارم. قدرت شب بیداری و درس خواندن برای امتحان را سال‌ها پیش از دست داده‌ام. خدا را شکر به هر حال. 

این روزها در عوض کار می‌کنم‌. البته بدون کار کردن زندگی کمی سخت است اما می‌توانم کار هم نکنم؛ ولی در آن صورت پولی هم در کار نیست. خب من پول می‌خواهم. پول علف خرس نیست. برای من نیست. پول اتفاقا چیز مهمی است. این میان سعی می‌کنم به آرزوهایم هم برسم. کمی هم به سمت آن‌ها قدم بردارم. خودم را هنوز در جایگاهی می‌بینم که بپرسند: می‌خوای بزرگ شدی چی کاره بشی؟ 

و وقتی می‌بینم که حسابی بزرگ شده‌ام شوکه و غمگین و افسرده می‌شوم. دخترعموی ۷ ساله‌ام ماه پیش از من پرسید: دوست داری چی کاره بشی؟ 

یک لحظه شوکه شدم‌‌. خواستم بگویم من بزرگ شده‌ام و همین گلی شده‌ام که می‌بینی! ولی در عوض آرزویم را برایش بازگو کردم. چرا که نه! ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه‌ست. 

نمی‌دانم این نوشته را تا کجا می‌خواهم ادامه بدهم و چه بنویسم. ولی اگر تا اینجای نوشته آمده‌اید، بهتان درود می‌فرستم. زنده‌باد.

  • ماه توت‌فرنگی

بستنی کیمی یه جوری گرون شده که اصلا به قد و قواره‌ش نمی‌خوره. الان یکی خوردم ولی سیر نشدم. یه بخش فسقلی از معده‌م رو گرفت. یکی دیگه تو یخچاله. موندم بخورم یا نگه دارم فردا ولی الان، همین الان تصمیم گرفتم برم بخورمش و بگم که تا فردا خدا کریمه شاید یکی دیگه خریدم. اینا چیه دارم می‌نویسم خدا می‌دونه.

چند روز پیش با تنها دوستم رفتیم رستوران میگو بخوریم که نداشتن. از سر ناچاری و بی‌ماشینی نتونستیم بریم یه رستوران میگودار دیگه پیدا کنیم و همون جا یک سینی حاوی بناب، جوجه و ماهی خوردیم؛ جاتون خالی. یعنی داشتم منفجر می‌شدم. باور کنید دروغ نمی‌گم. اومدم خونه نیم ساعت دراز کشیدم تا از حالت انفجار خارج شدم. داشتم می‌ترکیدم و نفسم بالا نمی‌اومد. حالا جوجه و بناب یه سیخ بود و دوتایی خوردیم با یه عدد ماهی بازم دوتایی. ولی من کلا زود سیر می‌شم و زود به حالت انفجار درمیام. البته دوستم میگه غذای بیرون اینجوریه. 

خلاصه الان عکسای اون روز رو نگاه می‌کنم دلم می‌خواد خب. :)) خیلی وقت بود نرفته بودم رستوران. شاید سال پیش رفته بوده باشم. یعنی میگم فکر نکنید ما خیلی رستوران‌گرد هستیم و لاکچری. :دی این دوستم می‌خواد بره قزوین گشت و گذار. دلم کبابه. ای کاش منم می‌تونستم برم‌. تف به محدودیت ها. تف به این شرایط. 

حالا بحث تف رو ول کنیم بریم سراغ خوراکی. می‌خوام برای خودم و باران( برادرزاده، سه ساله) خوراکی بخرم. پیشنهاد می‌خوام. ترجیحا سالم باشه و اگر ناسالمه، کم باشه میزان ناسالمی بودنش. دی:

 

  • ماه توت‌فرنگی

دلم گرفته. ناراحتم.‌ یعنی می تونم بی مقدمه همین جا وسط جمع که دارم این متن رو می نویسم شروع کنم به گریه کردن. فردا خوب می شم و نیاز نبود بیام اینجا بنویسم. اما اینجا نوشتن حالم رو بهتر می کنه. یه درصد هم شده از ناراحتیم کم می کنه‌.

  • ماه توت‌فرنگی

حضرت پاییز تشریف آورده اند و من در خوش آمدگویی ایشان دیر کرده ام. خوش آمدید پاییز عزیز. هوا سرد شده است و شب ها زیر لحاف و پتو می خوابیم. ظهرها اگر معجزه ای بشود و کمی بخوابیم، یکهو بیدار می شویم و می بینیم پهلویمان یخ کرده و با لذت پتو را بالا می کشیم و کز می کنیم آن زیر.

منتظر اولین قطرات پاییزی هستم. با اینکه کسی نیست با من زیر باران قدم بزند و با هم از هوای دونفره لذت ببریم اما باز هم مشتاق آن هوا هستم. ببارد، خیابان و شیشه ها و بالکن را بشوید، صدای تلق تلق تلقش از کانال کولر بیاید، زیر نور چراغ برق بدرخشد و وقتی فرود می آید بر روی چاله های آب روی زمین، انعکاس حرکتش را روی آب نقاشی کند.

شالگردن بنفشم را از بین لباس زمستانی ها بیرون بیاورم. وقتی به خیابان می روم بپوشم و وقتی به خانه می آیم درش بیاورم. ساده است نه؟ ولی همین حرکت ساده را دوست دارم.

خش خش خش برگ ها روی زمین صدا بدهند و با باد پخش شوند همه جا. پر شوند در بالکن و کلافه مان کنند از جارو کردن مداوم. 

  • ماه توت‌فرنگی