ماه توت‌فرنگی

۲۰ مطلب در آبان ۱۴۰۰ ثبت شده است

دیشب، ساعت ۳ اینا بود از خواب بیدار شدم. رفتم بالکن دیدم آسمون پرررر از ابر پنبه ایه‌. کاملا سفید سفید بود. پر از ابر پنبه ای. اون وسط یه دایره کوچیک ابر نبود که ماه توش بود و دیده می شد. داشت حرکت می کرد سمت ابرا‌. خیلی قشنگ بود. حس کردم توی خواب دارم می بینم.

  • ۳۰ آبان ۰۰ ، ۲۳:۰۵
  • ماه توت‌فرنگی

خبر خوب: همسایه( صاحبخونه در واقع) طبقه پایین رفته سفر. خدایا شکرت یه چند روز نفس راحت می کشیم.

خبر بد: دختر بوقیش رو نبرده. خدایا چرا این کار رو با ما می کنی. قراره چند روز خفه شیم از دست این دختر. 

  • ۲۷ آبان ۰۰ ، ۱۳:۳۴
  • ماه توت‌فرنگی

امشب پست گذاشتنم اومده. بعد از پست قبلی که خودم از نوشتنش ناراحت شدم، یه پست خنده دار می خوام بنویسم. 

یادم نیست زلزله کی بود که اومد. فکر کنم زمستون ۹۶ بود. یه شب که دیر هم اتفاقا داشتیم می خوابیدیم. من اون شب روی تخت داشتم می خوابیدم. مراحل خواب رو بلد نیستم ولی فکر کنم توی مرحله دوم بودم. نیمه هوشیار یعنی. توی این حین داداشم تازه داشته اقدام به خواب می کرده. من توی حالت نیمه هوشیار حس کردم که تخت، مثل گهواره، سه بار، خیلی سریع و محکم، اول به چپ بعد به راست و بعد دوباره به چپ، حرکت کرد. حالا گویا چون توی حالت نیمه هوشیار بودم، این اتفاق رو خیلی جدی نگرفتم و خواب بد فرضش کردم‌. داداشم که داشته می رفته سمت رخت خوابش، در حالت ایستاده، از زلزله تعادلش رو از دست میده و می خوره زمین. می ترسه. بعد بللللند و وحشت زده داد می زنه: توت فرررررنگییییی! البته اینجا منظور از توت فرنگی اسم واقعی منه ها. توت فرنگی هوس نکرده بود‌. 

خان داداش نابغه اسم من رو صدا می کنه و مثل جت از خونه، پا برهنه می پره توی کوچه‌. من که توی حالت نیمه هوشیار بودم با صداش خیلی می ترسم و از جا می پرم و دااااد می زنم: یااباالفضل! من کلا به حضرت ابوالفضل خیلی ارادت دارم و توی سختی ها و ترس ها ایشون رو صدا می کنم. بعدش بدو بدو اومدم وایسادم توی چهارچوب اتاق. چون تی شرت و شلوار راحتی تنم بود، حاضر بودم بمیرم ولی اونجوری نرم تو کوچه. وایسادم تو چهارچوب و یه بند و بلند بلند حضرت ابوالفضل و خدا رو صدا می کردم. توی این فاصله در ذهنم با خودم گفتم آره این بود زندگی من و الان آوار میاد رو سرم و می میرم. حیف من که جوون مرگ شدم. البته بگم که زلزله قطع شده بود ولی من تو شوک بودم و فکر می کردم الان سقف میاد پایین. بلاخره بابا اومد تا آرومم کنه ولی من خیلی شوکه شده بودم و یه بند امام ها رو صدا می کردم. :دی داداش بوقیم هم از پایین راه پله یه بند اسم منو صدا می کرد که برم پایین و خودش می ترسید بیاد بالا‌. تا اینکه بابام سرش داد زد که صدا نکن ترسوندیش. بلاخره آقا اومد بالا. لباس پوشیدیم و همگی رفتیم بیرون.

نمی دونم چرا هوا که سرد میشه، زلزله ها هم شروع میشه. 

  • ماه توت‌فرنگی

مرگ همیشه برای من مساوی بوده با خاموش شدن آرزوها. وقتی یک جوان می میرد، غصه می خورم که حسرت آرزوهایش ماند به دلش. دیگر نمی تواند لحظات نابی را که می خواسته تجربه کند. من از مرگ نمی ترسم ولی از نرسیدن می ترسم. سعی می کنم کمتر به فکر رسیدن به هدف باشم و از چیزی که هستم و چیزهایی که دارم لذت ببرم. از بحث دور نشوم، خیلی سخت است در اوج جوانی و وقتی می خواستی کلی روزهای خوب را تجربه کنی، سفر کنی، کشف کنی، عاشق شوی، شاید بخواهی کسی مادر یا پدر صدایت کند، کلی کتاب های جدید بخوانی، موسیقی های دیوانه کننده گوش کنی، نسل های جدید را ببینی، انقلاب ها را همراهی کنی و فریاد بزنی... یکهو ناگهان بمیری! 

هواپیما که سقوط کرد، در کنار درد عمیقی که در قلبمان حس کردیم، من به آن همه آینده نابود و خاموش شده فکر کردم. وقتی عکس ها را دیدم، انگار کن با دست خودم قلبم را از سینه کشیدم بیرون. در این حد عذاب آور و ناراحت کننده بود دیدن عکس ها. در کنار چهره ها یک سری عکس کتاب و اسباب بازی هم بود. خودم را تصور می کنم که در هواپیما، کنار آنها نشسته ام و به فردایی فکر می کنم که در کشور دیگری، زندگی جدیدی را شروع خواهم کرد و سرشار از عشق و شوق خواهم بود؛ اما ناگهان، در میان زمین و آسمان می میرم. 

  • ماه توت‌فرنگی

اگر فقط وقتی گرسنه بودم غذا و خوراکی می‌خوردم، مطمئنم الان زیر ۴۵ کیلو بودم. در اغلب موارد گرسنه نیستم. گاهی روزا اصلا صبحانه و ناهار نمی خورم و شام رو هم اجباری می خورم. گشنه نمی شم اصلا. اما متاسفانه دلم در هر ثانیه خوراکی های مختلف هوس می کنه و منم میگم دنیا دو روزه و براش می خرم‌. مثلا دلم پیتزا می خواد برای ناهار فردا. می خوام قند رو کنار بذارم ولی دلم شیرینی خامه ای هم می خواد. می خوام گوشت و مرغ نخورم ولی دلم کوبیده و جوجه می خواد. می خوام کربوهیدرات رو کم کنم، ولی صبحانه تخم مرغ و بربری خیلی می چسبه. 

راست می گن که یه روز از یه پیری می پرسن دلت چی می خواد؟ میگه اینکه چیزی نخواد‌. 

  • ماه توت‌فرنگی

  • ماه توت‌فرنگی

پوست آن دختر کاملا سوخته محسوب می شد. لپ های سرخ شادابی داشت و موهای بلند، قهوه ای و نامرتب. وقتی به او نزدیک شدم، گویا از قبل من را می شناخته، خیلی راحت و صمیمی رفتار کرد. اسمم را پرسید. سنم را پرسید. از نحوه نگهداری بوقلمون ها ایراد گرفت. یک جورهایی رک بود. رک بودن از نوع دوستانه. به همین علت از سوال هایش بدم نیامد. گفت، اگر بخواهی انقدر دنبال این پرنده ها باشی دیگر تا عصر نفسی برایت نمی ماند. گفتم اسم تو چی است؟ 

- آمنه! 

بعد زل نگاهم کرد. چشم هایش هم رنگ موهایش قهوه ای بود. نور که می تابید به عسلی مایل می شد. در مغزم جستجو کردم تا حرفی برای گفتم پیدا کنم تا شاید از آن موقعیت خلاص شوم‌. نمی خواستم شبیه بچه شهری ها رفتار کنم. 

  • ماه توت‌فرنگی

کشاورزان مشغول درو کردن زحمت یکساله خود هستند. آفتاب داغ امانشان را بریده است. یک دست به پیشانی می برند، عرق های سمج را پاک می کنند و یک دست به داس می اندازند و گندم ها را بر می زنند. از دور با خیالی آسوده و کمی دلسوزی، دست به پیشانی گرفته ام و نگاهشان می کنم. چند ماهی که در روستا بوده ام پوستم را تیره کرده است. خبری از ضدآفتاب و کلاه هم نیست. بوقلمون ها در تپه پخش شده اند. امروز وظیفه چرای این پرندگان را پدربزرگ به من سپرده است. به سمت تپه می دوم و با یک چوب بلند و نازک و با ناشی‌گری یک بچه شهری سعی می کنم کنار هم جمعشان کنم. یک دختر دیگر هم دسته بوقلمون های خودشان را به دشت آورده است. خودش لم داده زیر سایه تک درخت آن حوالی‌. می شناسمش. دختر همسایه مادربزرگ است. از آسودگی اش کمی آرام می گیرم و می فهمم چندان هم نباید نگران بوقلمون ها باشم. قدم زنان و درحالی که سعی می کنم اعتماد به نفسم را حفظ کنم، به سمتش می روم.‌

  • ماه توت‌فرنگی

نمی دونم مشکل فنی ارتباطیم کجاست. وقتی با کسی حرف نمی زنم، همه با اونی دوست میشن که خیلی خوش صحبته‌. وقتی هم که سعی می کنم کمی مهربون باشم و گرم بگیرم تا حداقل یه دوستی چیزی پیدا کنم، بازم با یکی دیگه دوست میشن که معمولی تر و کم حرف تره‌. فکر کنم مشکل از جای دیگه ای باشه‌. مشکل از این دسته که نمک نداره. :دی

  • ماه توت‌فرنگی

در کار قبلی که مشغول بودم، یک عنوان اتو کشیده داشتم، و در مقابل مانند آبدارچی و حتی در حد آبدارچی کار می کردم. مثل کسانی که کت و شلوار می پوشند و چون بوی گند حمام نرفتن می دهند، اسپری را خالی می کنند روی خودشان‌. از بوی اسپری متنفرم‌! صاحبکار مجبورم می کرد برایش چای بریزم. لابد چون من تنها خانم توی آن محیط بودم، فکر می کرد من وظیفه بشور و بساب و بپز را باید عملی کنم. البته زیاد مقاومت می کردم‌. زیاد اخم و تَخم می کردم و ایشان هم حواله می کرد به هر جا که دلش می خواست. 

  • ماه توت‌فرنگی