ماه توت‌فرنگی

۱۰ مطلب در آذر ۱۴۰۱ ثبت شده است

توی نظرسنجی کوتاه کردن یا نکردن موهام، رای‌ها ۶ به پنج به نفع کوتاه نکردن بود. ولی خب اگر نظر خودمم حساب کنیم میشه ۶، ۶ مساوی. و چون مساوی بود منم کوتاه کردم رفت. از کار استعفا دادم. بعد از ۸ سال کار کردن، هر کاری که فکرش رو بکنید، ترجیح دادم کمی استراحت کنم. هر وقت موهام بلند شد بازم شروع می‌کنم به کار کردن. 

امروز برای موهام دوتا گیره مو یا همونجور که گوگل می‌گه لوازم استایل مو خریدم‌ که یه کم خوش استایل‌تر بشن. آخه بعد از اینکه از آرایشگاه اومدم خواستم چتری کنم جلوی موهام رو ولی زدم داغونشون کردم و حالا باید گیره بزنم تا جلوی موها بلند بشه. 

  • ماه توت‌فرنگی

حتی فکر کردن به دیروز هم دهنم رو آب میندازه. خاطره‌ش مثل پنیراش مدام توی ذهنم کش میاد. چاقو که نون رو می‌برید، چنگال که چنگ می‌خورد توی گوشتا و قارچا و سس سفید خوشمزه‌ش که نمی‌دونم اسمش چی بود ولی توش سیر هم داشت. یه تیکه پیتزا مونده بود و من می‌خواستم با خودم بیارمش ولی پسرعموی بوقیم گفت که نه! و همونجا زورکی خوردش. اگه آورده بودم امروز صبح حتما برای صبحانه می‌خوردم البته اگه دیشب قبل خواب نمی‌خوردمش. اگه. 

  • ماه توت‌فرنگی

از لحاظ ذهنی خیلی به هم ریخته و داغونم ولی تصمیم دارم بیشتر به جنبه مثبت امروز که تا همین چند ساعت پیش ادامه داشت بپردازم. به همین سبب بفرمایید اینم رشته پست‌های من، بر وزن رشته توییت، درباره یه غذا خوردن. 

 

همونطور که گفتم صبحانه نخوردم تا حسابی گرسنه باشم‌. انقدر گرسنه بودم که توی ماشین حالم داشت بد می‌شد. هوا خیلی آلوده بود. یه کپه کثیفی بین ما و آسمون بود و هیچ چیزی از این سیاهی رد نمی‌شد؛ حتی نور طلایی خورشید. خیابونا خیلی شلوغ بود و من در تعجب بودم که چرا این ماشینایی که باعث ترافیک شدن نرفتن سر کار. یعنی اونا هم اومده بودن گرفتن حقوقشون رو جشن بگیرن؟

وقتی وارد رستوران شدیم و در رو بستیم، یه موج سرما موند پشتش. گفتم آخیش چه گرمه اینجا. بوی سس قرمز و پنیر آب شده می‌اومد. دلم ضعف رفت و یه لبخند کشدار زدم. سریع سفارش دادیم و رفتیم نشستیم یه جای دنج. یه زوج عاشق و معشوق دقیقا روبه‌روی ما نشسته بودن و خیلی ریلکس غذا می‌خوردن، حرف می‌زدن، عکس می‌گرفتن. کیف کردن از دیدنشون. ما چی؟ ما خیلی گرسنه بودیم لعنتی. همین که پیش غذامون که نون سیر بود رسید توی هوا زدیمش‌. خیلی خوشمزه بود و من اولین بار بود که نون سیر می‌خوردم. خوب بود ولی ترجیح می‌دم همون ماهی یه بار فقط بخورم. چاقو و چنگال‌های رستوران خیلی خوش‌دست، شیک و زیبا بودن. ای کاش بتونم یه دست از اونا بخرم و فقط هر شب لمس کنمشون و باهاشون غذا بخورم. تیکه‌های آخر نون سیر رو داشتیم می‌زدیم توی سه نوع سس مختلف و می‌خوردیم که بله، پیتزامون هم رسید. پیتزا دیپ دیش. یه نوع پیتزای مرتفع با دیواره‌های بلند. یه خمیر خوشمزه‌ای هم داره‌ که با سس گوشت که می‌ریزن روش و کمی هم سس قرمز عالی میشه. پر گوشت چرخ‌کرده بود و پنیرش خیلی کش می‌اومد در حدی که نتونستیم نونش رو بگیریم توی دست و بخوریم و با چنگال خوردیم. خیلی خوشمزه بود. انقدر خورده بودم که دلم یه چندتا لیوان پر چای می‌خواست تا بشوره و ببره. ولی متاسفانه چای نداشتن. ما هم چندتا عکس گرفتیم و سعی کردیم مثل اون زوج کمی نشستن و خوردن غذامون رو لفت بدیم که خیلی بی‌کلاس به نظر نیایم ولی دیگه کار پیدا نکردیم بکنیم و پا شدیم بریم. برگشتنی هم یه بستنی قیفی زدیم به بدن و ‌کاملا کالری‌های لازم چاقی رو فراهم نمودیم. این بود انشای من‌. 

  • ماه توت‌فرنگی

فردا می‌خوایم بریم پیتزا بخوریم. یه نوع پیتزای خاص که محض احتیاط توی پست‌های بعدی اسمش رو خواهم گفت. از وقتی قرار بود بریم، یعنی تقریبا ده روز پیش، دارم این پیتزا رو با شکل و طعم تصور می‌کنم. فردا می‌خوام صبحونه نخورم که کامل گرسنه باشم. :)) آخه قبلا از این مدل خوردم و می‌دونم خیلی سنگین و البته خوشمزه‌س. پول کارکرد یک ماه رو ایندفعه قراره بریم پیتزا. یعنی میگم اگه دلتون خواست بدونید که ما هر روز پیتزا نمیریم بلکه جمع می‌کنیم جمع می‌کنیم و یه بار میریم یه جا. قربون قلم وزین و قشنگم هم برم‌‌. 

  • ماه توت‌فرنگی

دیشب توی یه جمعی بودم و یه نفر جدید وارد شد. نوبتی با همه دست داد و سلام کرد و وقتی که به من رسید دست نداد، سلام نکرد و پشتش رو کرد و رفت. من آخرین نفر بودم. یه بار وقتی نوجوان بودم سر کلاس معلم از یه سمت کلاس شروع کرد به روخوانی کتاب و وقتی نوبت به من که آخرین نفر بودم رسید گفت دیگه نمی‌خواد بخوونید بسه کتابا رو جمع کنید! اون روز رفتم زیر میز و به بهانه تمیز کردن کفشم گریه کردم. دیشب ولی فقط شوکه شدم که این دختره چرا اینطوری کرد؟ من که به این بدی‌ای نکردم و توی سال گذشته حداکثر ۲ بار دیدمش. پس چرا اینطوری کرد؟ من که توی این زندگی پر رنجم به موفقیت خاصی نرسیدم که بخواد به من حسودی کنه پس چرا اینطوری کرد؟ اول فکر کردم شاید حواسش نبوده و منو ندیده. ولی آخه مگه میشه ۱۵ دقیقه کسی رو یه گوشه ندید؟ این دختر اصلا برای من مهم نیست ولی الان یه عالمه حس متناقض دارم. عصبانیم، شوکه‌ام، غمگینم، نگرانم. لامصب ماه‌توت‌فرنگی حداقل به یه جا برو برس که توی این روزا حس غم نداشته نباشی. 

  • ۲۳ آذر ۰۱ ، ۱۲:۲۷
  • ماه توت‌فرنگی

سلام

امروز باید ۲ کار تحویل بدم و یعنی حداقل ۳ ساعت زمان می‌خوام‌. و چون زمان ندارم باید وقتی همه خوابیدن کار کنم. ولی خدا شاهده که خیلی خسته‌ام. از خستگی یه جایی بین قلب و دلم که احتمالا کبد باشه درد میکنه. استرس اون کار باعث میشه حالم از اینی که هست بدتر بشه و علاوه بر خستگی روحی و جسمی، فشار استرس هم به من وارد بشه. چون خسته‌ام خیلی سخته شب بخوام از ساعت ۱۲ به بعد که همه می‌خوابن بیدار بمونم. حالا این پست هم درددل بود هم راهیه که اگر پیشنهادی، روحیه‌ای، حرفی و حدیثی دارید که کمکم میکنه بفرمایید بگید. 

 

برای عنوان خیلی دنبال شعر بودم ولی همه‌ شعرا عاشقانه بود و مثبت ۱۸. :)) ترجیح دادم مختصر و مفید یه چیزی بنویسم. 

  • ماه توت‌فرنگی

چه جوانانی! اسماعیل، می‌بینی؟ چه جوانانی!
بسیاری‌شان هنوز صورت عشق را بر سینه نفشرده‌اند...
و موهای صورت پسرها هنوز درنیامده. و دخترها را می‌بینی؟
چه پاهای لطیفی دارند!
جنگ است، اینجا هم جنگ است

اسماعیل!
گریه نکن! فریاد نکن! دهنش را ببندید، قوانین را به هم زده است!
گریه نکن اسماعیل، جنگ است!

و بعضی از جسدها را بی‌نام و نشان دفن می‌کنند
و بعضی‌ها را با نام و نشان
و موش و موریانه چه می‌دانند که مردگان شناسنامه‌ی تاریخی دارند یا نه
آفتاب بر گورستان و گلستان یکسان می‌تابد
و باران خادم و خائن نمی‌شناسد

 

رضا براهنی

 

  • ۰۹ آذر ۰۱ ، ۱۷:۵۰
  • ماه توت‌فرنگی

عرضم به خدمتتون که بنده تا با حال آش شله قلمکار نخوردم. دوست دارم بخورم ولی فعلا آشکده‌ای در دسترس نیست و اگر باشه ترجیح میدم ریسک نکنم و آش رشته بخورم‌. اگر کسی از همراهانم آش شله قلمکار خرید از واسه اون امتحان می‌کنم. علت اینکه اسم این پست آش شله قلمکاره اینه که مطالب خیلی درهمی توشه و نمی‌دونستم اسم کدومش رو بذارم روی پست. 

حسودیتون نشه و دلتون نخواد، دردانه به من شیرینی یه ماه اشتراک طاقچه بی‌نهایت داده. من از قبل می‌خواستم کتاب جرشنری رو بخونم که دردانه هم چندتا دیگه پیشنهاد داد و واسه اینکه مطالبی که می‌خوام بنویسم یادم نره تصمیم گرفتم تیکه تیکه بیام و بنویسم تا بعد. 

جرشنری رو همون دیشب خوندم. اگر بشناسید، این کتاب رو هولدن نویسنده وبلاگ هیولای درون نوشته. همون موقع که وبلاگ می‌نوشت هم قلمش رو که خیلی رک و بامزه بود دوست داشتم. کتابش هم خیلی خوندنی و جذاب بود. حتما پیشنهاد می‌کنم. حتی یکی از داستان‌های کوتاه کتاب مثل داستان نبود ولی قلم هولدن باعث شد بخونم و لذت ببرم. داستان اول کتاب یعنی میکرو به نظرم از بقیه قشنگتر بود. به قول هولدن: خیلی حال داد خره! :))

 

کتاب راهنمای دلبری رو هم دردانه پیشنهاد داد بخونم که اینم کتاب یه وبلاگ نویسه که من متاسفانه نمی‌شناسمش ولی اسمشون حنانه شکاری هستش. این کتاب یه مناجات شیرین و دلنشینه. درواقع مناجات که چه عرض کنم، ترجمه دلی از دعای کمیله. مطمئنم با خوندنش قطعا دلتون می‌لرزه. یه جاش که به خدا التماس می‌کنه حس می‌‌کنید خودتونید که دارید زجه می‌زنید و می‌گید خدا چرا صدام رو نمی‌شنوی. چون خودم اینطوری شدم میگم. یه جا از حضرت علی میگه که قشنگ منو داغون کرد. خلاصه بخونید. 

 

الان دارم کتاب چگونه با پدرت آشنا شدم رو می‌خونم. صفحه ۱۰ اینا هستم و خیلی خنده‌داره. خیلی‌آ، خیلی. حالا بخونم بعدا نظرم رو درباره کل کتاب میگم. 

 

بچه‌ها فکر نکنید من کتابی برای خوندن نداشتم و الان درهای الهی به روم باز شده، نه! اتفاقا کتاب نخونده زیاد دارم. هم به صورت چاپی هم الکترونیکی. ولی متاسفانه حسش نبود بخونم. الان به علت هُل محکمی که دردانه داده حسش اومده و عصرا تا شب که وقت دارم می‌خونم‌. 

  • ماه توت‌فرنگی

فیلم کره‌ای 1987 رو تقریبا چند هفته پیش دیدم و حالا جدا از اینکه خیلی جای حرف داره، میزان جدیت بعضی‌ها توی انجام درست کارشون و شرافتشون من رو شگفت زده کرد واقعا. اگر اول کار اون دادستان جواز سوزوندن رو امضا می‌کرد هیچ اتفاقی رقم نمی‌خورد اما امضا نکرد حتی به بهای زندانی شدن. 

 

فیلم " Room2015 " رو هم دیشب دیدم و اونجا هم جدیت یه پلیس توی کارش باعث شد که یه نفر نجات پیدا کنه. واقعا اگر خود من بودم شاید به حرف ‌های یه بچه اهمیت نمی‌دادم. می‌دونم شاید این فیلما رو ندیده باشید و با خودتون بگید چی دارم میگم ولی نیازی نیست اصلا فیلم‌ها رو دیده باشید. حرف اصلی من اینه که اگر هر کسی کاری که انجام میده رو به درست‌ترین شکل انجام بده، هر چند کار مهمی به نظر نیاد، اونوقت همه چیز خیلی تغییر میکنه. 

  • ماه توت‌فرنگی

دیشب خواب عشق دوران نوجوانیم رو دیدم. دیدم که اومده خونمون و گویا یه مهمونی توی خونه ما برپاست. سلام و علیک کرد و با من دست داد. دستپاچه شدم و با نگرانی اطرافیان رو نگاه کردم تا ببینم کی این حرکت رو دیده. ازم یه سوالی پرسید و من همچنان با نگرانی از قضاوت بقیه داشتم جوابش رو میدادم. نمی‌دونم چی شد که یهو گونه‌م رو بوسید‌. اینجا دیگه کاملا داغون شدم از میزان خجالت و حتی از نوشتنش هم خجالت می‌کشم. خواب کوتاهی بود اما دلم رو کمی آشوب کرد، انگار یه تنگ ماهی رو تکون داده باشی و آب داخلش مواج شده باشه‌ و ماهی داخل تنگ از این اتفاق پریشون شده‌.

 

 

☆ به عنوانی که نوشتم هیچ اعتقادی ندارم و به نظرم درست نیست. عشق‌های نوجوانی اغلب احساسی و بی‌منطق و فکره‌. حتی اگر ممکن بود ازدواج و دوستی با اون شخصی که میگم رو قبول نمی‌کردم چون از لحاظ اخلاق و کردار نمی‌پسندمش.

  • ماه توت‌فرنگی