ماه توت‌فرنگی

۷ مطلب در شهریور ۱۴۰۰ ثبت شده است

من عاشق نوشتن هستم‌.‌ قطعا استعداد من توی نوشتنه. نه اینکه قشنگ بنویسما، ولی بلدم بنویسم‌ و براش ایده دارم‌. در ثانیه‌ای توی ذهنم جرقه می‌خوره و تق تق تق می‌نویسم. این متن زیر رو که نوشتم پقی زدم زیر خنده از باحالی خودم. :دی البته متن کامل رو نذاشتم و فقط یه تیکه کوچیکشه:

 

《با تصورش به خودم لرزیدم. می‌توانست انگشت‌های کوچکم را دو لپی بخورد. یا شاید چشم من را با یک تخم پرنده اشتباه می‌گرفت و هورتش می‌کشید.》

 

یعنی چی بوده این حیوون کوچولو؟ اصلا حیوون بوده؟ 

  • ماه توت‌فرنگی

اینکه کسی دلش بخواهد سفر کند و جاهای مختلف را ببینید، از نظر من یک ویژگی ارثی است که از طریق، اگر اشتباه نکنم، دی ان ای منتقل می‌شود. برای مثال می‌گویند فلانی آدم بگردی است! فلانی خوش سفر است! خوش سفر بودن اصولا در خون بعضی آدم‌ها است.
چند سال پیش دخترعمویم یک خواستگار نظامی و خوش بَر و رو داشت. این مرد اخلاق‌های خیلی خاصی داشت. مثلا می‌گفت اصلا از سفر خوشم نمی‌آید. در ذهن من نمی‌گنجید که چطور ممکن است کسی از سفر، از شمال رفتن و جوج زدن، از اصفهان رفتن و سی و سه پل و مشهد و الی آخر خوشش نیاید؛ ولی این آقا خودش را نشان داد و گفت اینطوری! سر همین چیزها هم جواب منفی گرفت و رفت. اصلا فکر کن ازدواج کردند، آن وقت ماه‌عسل آقا سفر دوست ندارد. عید می‌شود ولی ایشان خانه را ترجیح می‌هد. تابستان است، زیر کولر می‌خوابد‌. زمستان می‌شود، می‌رود زیر پتو. یحتمل تنها کسی که از دوران کرونا لذت می‌برد همین آقاست‌!
القصه، علت این طومار و مقدمه چینی این است که بنده بسیار خوش‌سفرم. از نان شب واجب‌تر برایم سفر است‌. ماه‌ها پس‌انداز می‌کنم تا بروم یک جایی که دلم می‌خواهد. اما می‌دانید چه شده؟ بنده یک دختر هستم که اجازه موزه رفتن هم ندارم چه برسد به سفر.

شرمنده دیگر، آخرش یک کم تو ذوق‌زدن‌طور تمام شد. 

  • ماه توت‌فرنگی

نمی‌دانم تا حالا یک پرنده، مثلا گنجشک یا یاکریم، به صورت اتفاقی وارد خانه‌تان شده است یا نه، اما وقتی اینطور می‌شود، پرنده بینوا خودش را به همه جا می‌کوبد تا برود بیرون. امروز در یک حالتی هستم که حس می‌کنم مثل یک پرنده، گیر کرده‌ام در خانه و هرچقدر هم که خودم را به پنجره، دیوار و در می‌کبم و بال‌هایم را خسته و له می‌کنم، راهی پیدا نمی‌شود. خدایا کی پنجره را باز می‌کنی؟

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۰۵ شهریور ۰۰ ، ۱۳:۲۴
  • ماه توت‌فرنگی

داریم یا دارم خونه‌تکونی می‌کنیم یا درواقع می‌کنم. ‌دست‌تنها و یواش‌یواش. یعنی سعی می‌کنم اصلا خودم رو خسته نکنم ولی بازم خسته می‌شم به هرحال. خیلی خوبه که همه جا تمیز باشه، بوی پودر و نرم‌کننده پخش باشه تو فضا و وقتی نگاه می‌کنی به شیشه‌ها برق بزنن ولی واقعا پدر کمر درمیاد. از صبح گردنم درد می‌کنه. خیلی درد می‌کنه و اصلا به راست نمی‌تونم بپیچم. حالا یا شب بد خوابیدم یا دیروز که داشتم چیز‌میز بلند می‌کردم فشار اومده.

  • موافقین ۳ مخالفین ۰
  • ۰۴ شهریور ۰۰ ، ۱۷:۴۳
  • ماه توت‌فرنگی

 

از بیرون، آن سمت پنجره، صدای صبح به گوش می‌رسد. شبنم‌های روی برگ‌ها و گل‌ها سر می‌خورند و با صدای بلوپ می‌خورند زمین. بعضی از شبنم‌ها در وسط راه چند برگ دیگر را نیز خیس می‌کنند. یکی از اعضای خانواده شیر آب حیاط را باز می‌کند. صدای شرشر آب سکوت فضا را می شکند. دست و صورت را با آب خنک و گوارای چاه می‌شوید. خواب از چشمانش می‌پرد و صورتش نفس می‌کشد. خمیر زیر دست‌ها قرچ‌وقرچ ورز می‌آید تا نان صبحانه خوشمزه‌تر و پف‌دارتر شود. یک پرنده که دقیقا معلوم نیست چی‌ است و کجاست، از دور می‌خواند و سوت می‌زند. کمی بعد مرغ و خروس‌ها نیز از لانه بیرون می‌آیند. صدای قدقد ممتدشان از گرسنگی صبحگاهی آن‌ها خبر می‌دهد. 

 

  • ماه توت‌فرنگی

باهم نمی‌شود. تنهایی نمی‌شود. این زندگی را باید چه کرد؟ باید هیچ چه نکرد؟ باید همینجور نشست تا زندگی برای خودش بیاید بگذرد برود؟ باید سال به سالش، ماه به ماهش،ثانیه به ثانیه‌اش سپری شود؟ باید آدم سپری کردن بشویم؟ آدم یک گوشه نشین و کاری به کار کسی ندار؟کیکِ توی فر بشویم که نباید درب فر را باز کنند، نباید تکانمان بدهند، نباید تویمان چوب کبریت بکنند ببینید پخته ایم یا نه؟ توپ بیلیارد بشویم مه بخوریم به یکی که بخورد به یکی که یکی برود توی سوراخ؟ الکل بشویم که تا حواس کسی نبود بپریم؟ اسممان گریز بشود و برای همیشه چسبیده باشیم تنگ کیبورد؟خیابان بشویم و نفهمیم آدم‌ها دارند به ما می‌آیند یا از ما می‌روند؟ باهم باشیم، تنها باشیم، زندگی به هوای بغل کردن می‌آید، چاقو را فرو می‌کند. می‌افتیم، رو به دوربین لبخند می‌زند.

  • موافقین ۳ مخالفین ۰
  • ۰۲ شهریور ۰۰ ، ۱۳:۲۶
  • ماه توت‌فرنگی

امروز صبح با صدای میومیوی گربه‌ها از خواب بیدار شدیم. دوتا بچه گربه فسقلی در خرپشته گیر افتاده بودند و مادرشان از بین نرده‌های در پشت‌بام پریده بود بیرون. گربه کوچولو من را که می‌دید انگار می‌خواست دالی کند، قایم می‌شد و فقط گوش‌هایش را می‌دیدم. بعد دوباره جلو می‌آمد، نگاهم می‌کرد و مجدد قایم می‌شد. 

دلمان سوخت ولی از ترس نتوانستیم بالا برویم و در را باز کنیم. مامان که تخم‌مرغ به دست از مغازه آمد، گربه‌ها را نشان دادیم و قرار شد برود در را باز کند‌. مامان بیچاره. مامان شجاع.

 وقتی مامان از پله‌ها بالا رفت و دست انداخت تا در پشت‌بام را باز کند، معلوم شد که مادر گربه‌ها پشت در بوده چون پرید و دست مامان را از بین نرده‌ها چنگ انداخت. مامان با وحشت دستش را عقب کشید. من که پایین ایستاده بودم از ترس رنگم پرید. روی انگشت کوچک دست راستش دوتا چنگ قرمز رنگ و دردناک افتاد‌.

اما این پایان ماجرا نبود‌. در که باز شد، مامان جیغ کشید. مامان گربه‌ها با حالتی تهاجمی و فیس فیس کنان جلوی مامان ایستاد. مامان خیلی" پیشته پیشته" کرد ولی گربه‌مادر شجاع، بچه‌هایش را می‌خواست. مامان بامصیبت از پله‌ها آمد پایین. 

خیلی ترسیدم‌. سریع با پد‌الکلی جای چنگ‌های دردناک را تمیز کردیم. مامان واکسن کزاز زده است ولی باز هم امیدوارم عفونت نکند.

  • ماه توت‌فرنگی